تبلیغات اینترنتیclose
می خواهم از زبان حضرت علی اکبر(علیه السلام) صحبت کنم...
علی اکبر گلشنی اصل
تاریخ : علی اکبر گلشنی اصل
نویسنده : دوشنبه 7 آذر 1390

عمه پیش پدر رفت و از اون خواست که از اینجا زودتر بریم، نفهمیدم بینشون چی گذشت ولی خوب می دونستم که اینجا خبرایی هستش.

سپاه حر که کیلومترها ما رو تعقیب می کرد حالا دیگه با اضافه شدن سپاه کوفی ، سپاه بزرگی شده بود...

عصر روز نهم عاشورا عمو عباسم به سمت سپاه دشمن رفت، نمی دونستم چی شده که عمو رفته پیش سپاه دشمن ولی بعدش فهمیدم که بابام یک روز از اونها توسط عموم مهلت گرفته ...

شب پدر همه رو جمع کردن و گفتن فردا هممون شهید می شیم هر کی می خواد بره که من حقی که بر گردنتون دارم و بر می دارم.

اشکام سرازیر شد تا حالااین قدر بابام و غریب و ندیده بودم...

یعنی فردا هممون می ریم؟حتی بابا

مگه عموعباس مذاره کسی به بابا نزدیک بشه؟

مگه می شه کسی بخواد به بابام جسارت کنه؟

تشنه بودیم و آبی برای نوشیدن نبود، داداش اصغرم خیلی تشنه بود وقتی می دیدمش گریم می گرفت و از روش خجالت می کشیدم، با نگاهش انگار میخواست بگه داداشی واسم آب نمیاری؟...

صبح عاشورا شد...

هوا گرم بود، تشنه بودم

عظم میدان کردم،از پدر اذن خواستم و گفتم ای پدر جان رخصتی ده تا دمار از روزگار دشمنانت در بیاورم

اشک در چشمان پدر حلقه زد،من و در آغوش گرفت و محکم فشرد

حس خوبی بم دست داد ،دوست داشتم فقط بابام و ببوسم

سخت بود، جدایی...اونم از پدر که عاشقش بودم و می دونستم اونم عاشق منه

خودم به کنار چه طور می تونستم غم و ناراحتی بابام و تحمل کنم...

سمت میدان رفتم...

ابتدا هر کس از سپاه دشمن که من و می دید فرار می کرد ، فک می کرد که جد بزرگوارم جوان شده ولی فرمانده ی آن ها اعلام کرد که نترسید این فرزند حسنیه

خودم معرفی کردم:

من  على‌بن الحسین هستم...

هر کی سمتم میومد با شمشیر جانش را می گرفتم، می خواستم از پدرم دفاع کنم، می خواستم از ناموسم دفاع کنم...

می خواستم به پدر بگم که ببین پسرت بزرگ شده، ببین که داره ازت دفاع می کنه...

خسته شدم، تشنه بودم ، تیری سمتم اومد ، گفتم تمام شد و پدر تنها شد، چشمانم را بستم ولی از تیر خبری نبود...

تیرهای بعدی هم همین طور اومدن و یکی پس از دیگری قبل از این که به من برسن منحرف می شدن، نگاهی سمت پدر انداختم و دیدم با بالای تپه ای ایستاده و رزم من و تماشا می کنه، خوب که دقت کردم دیدم این پدر هست که با گوشه ابروی خود تیرها رو منحرف می کنه...

انرژی دوباره گرفتم و شروع به پیکار کردم...

ولی این بار دیگر تابی نداشتم، هوا تیره و تار گشته بود،حتی توان سواری بر اسبم رو هم نداشتم

سمت پدر رفتم...

همدیگه رو در آغوش کشیدیم

کفتم بابا تشنمه و دیگه توانی ندارم، در واقع بهش گفتم که نظرش و از من برداره و اجازه شهادت و بم بده

گفت زبانت را بیرون بیار زبان خشک شده ام را در دهانش گذاشت ، دهان پدر از زبان من هم خشک تر بود...

خوب می دونستم که پدر آبی نداره و خوب می دونستم از من تشنه تره و خوب می دونستم پدر دوست داره آخرین بوسه را همانند اولین بوسه ای که در لحظه تولد بر لبانم زد بزنه ولی شاید روش نمی شه و...

ولی با این حرفم توانستم باز هم گرمی لبان پدر را احساس کنم

دوستت دارم پدر جان...

عظم میدان کردم، چند نفر از افراد دشمن با هم بهم حمله کردن و تیرهای دشمن روانه ام گشت...

خون زیادی از بدنم رفته بود و می دونستم که دیگه کارم تمومه

بی حال شدم مقداری از خونم بر روی چشمان اسبم ریخت و اسب به اشتباه سمت لشگر دشمن می دوید و من با چشمهایی نیمه باز فقط بابا رو تماشا می کردم و گریان از این بودم که دارم اون و میون این همه دشمن تنها می ذارم...

اسب ایستاد، نمی دونستم چی شده،نگاهی انداختم و دیدم آدمای زیادی دورم وایسادن و شمشیرهاشون بالارفته و ...

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ,
آخرین مطالب